مادرم خاطرات را ورق میزند..
خطاب به خواهرش میگوید..
یکی از سوالات همیشگی سمیرا که کلافه یمان کرده بود این بود:
خدا پا داره؟خدا چجوری رو دیوار راه میره؟؟
دست بردار هم نبود..
..
میبینی خدا؟؟همیشه همینطور بود..
همیشه خواستم برای خاطر دلم هم که شده پا
برچسب:
نویسنده: الینا توکلی
ازون وقتا که از خدا یه لبخند مهربون و دلسوزانه میبینی..
وقتایی که ذهنت خستست..
دلت شکسته..
وفقط فقط دلت خدا بخواهد..
+شاید خنده دار باشه براتون..
ولی گاهی خدارو انگار ببینم..درعین حالی که نمیبینمش..
حسش میکنم دقیقا شبیه همین لبخندی که شده عادتم..
:)
برچسب: میخواهد,
نویسنده: الینا توکلی
برچسب: نمیشههرکی,
نویسنده: الینا توکلی
برچسب:
نویسنده: الینا توکلی
آه ازین مردم زنده کش مرده پرست!
برچسب:
نویسنده: الینا توکلی